خرید بک لینک
امروز صبح وقتی خواهرم با بچههاش از خونه رفته بیرون، دزد به منزلشون حمله کرده!! چون در قفل بوده، فقط نردبون رو برداشته و برده. همسایهها میبینن و با ماشین دنبالش میکنن و در نهایت تو کوچه بغلی میگی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

امشب سه تا پست اینستاگرام توجهم رو جلب کرد. اولیش راجع به کنگرهی زنان و مامایی بود که تو مهر برگزار میشه و تصویر زیر، گروههای هدف این کنگره است. البته به نظرم اسمش رو میذاشتن کنگرهی زنان و علو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

دیشب که یخچال رو شستم خراب شد :| فریزر کار میکرد ولی یخچال رسید به ۳۹ درجه. صبح زنگ زدم تعمیرکار مجاز! اومد. قبل از اینکه برسه رفتم از عابربانک پول نقد بگیرم که دستمزدشو بدیم. پولو گرفتم و برگشتم. هم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

یادش بخیر، وقتی بچه بودم، این سرازیری و سربالایی میامی حسابی به وجدم میآورد، هیجان داشت در حد ترن شهربازی. الان هرچی سعی میکنم! دیگه حتی احساس هم نمیکنم که داریم بالا میریم یا پایین. مامان و آقای

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

یه مقداری فکر کردم که این پست مربوط به کدوم وبلاگه و به این نتیجه رسیدم که چون ربطی به کیک و شیرینی نداره و تازه تو این وبلاگ ممکنه افراد بیشتری ببینن و دلشون آب بشه!! () پس باید بذارمش همینجا این ش

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

بچه بودیم و تو "گروه سرود پرستوهای مهاجر" میخوندیم با همین صدای نخراشیده و فکر میکردیم که ستارههایی هستیم روی سن حیف که حتی به اندازهی یه پرستو هم بالا نرفتیم چه برسه به ستاره

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

این روزا میرم آموزش رانندگی، البته به لطف راهنمایی رانندگی که از یک ماه پیش بخشنامه کرده آموزش به اتباع خارجی بدون نامهی پلیس مهاجرت، حتی بدون قصد گرفتن گواهینامه، ممنوع میباشد، نتونستم برم آموزشگا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

داشتم از اون پارک بین خیابون دانشگاه و چمران رد میشدم و میرفتم سمت چمران، میخواستم فشارسنج بخرم، که گوشیم زنگ زد، خواهر دکتر بود. نمیدونستم پرستاره. گفت پرستاری یه اردوی کشوری بسیج رو قبول کرده،

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

امروز صبح یه ویزیت بارداری در منزل داشتم. فشارسنج، ترازو، سونیکید (جیبی)، گلوکومتر و... بهانهم برای خرید اینا همین ویزیت در منزل بود، گرچه تو خیالاتم اینا رو واسه دفتر کاری که تو کابل دایر خواهم کرد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

این دیگه گفتن نداره که "همهی زندگیها مشکل داره و هیچکس تو دنیا نیست که بی مشکل باشه". این چند وقت اخیر، سختترین روزهای خانوادهی ما بوده و همچنان مشکلات دارن اوج میگیرن. در یک اقدام تدافعی، در

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48


پاسپورتی که قرار بود بیست روزه و نهایتا چهل روزه بیاد، امروز، بعد از هشتاد و پنج روز اومد! فردا باید برم بگیرمش. فقط خدا کنه جریمه نشم. هفتاد و چهار روز تاخیر، روزی چهل و پنج تومن، میکنه به عبارتی...؟

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

تازه دارم احساس میکنم "دستم به فرمون میچسبه"!! :)) یه دفعه گفته بودم این آینه بغل راست لازم نیست انگار و مربی فرموده بودن که آره، کارخونه یه قطعهی اضافی زده رو ماشین! ولی الان باهاش دوست شدم ^_^ و

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

خوشبهحال چشمهها و دشتها خوشبهحال دانهها و سبزهها خوشبهحال غنچههای نیمهباز خوشبهحال دختر میخک که میخندد به ناز خوشبهحال جام لبریز از شراب خوشبهحال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

دیروز مامان رانندگی رو با آشپزی مقایسه میکنن و موقعی که پشت چراغ قرمز از استرس خاموش میکنم میگن "چرا حواستو جمع نمیکنی؟ مگه موقع آشپزی استرس داری؟ فکر کن داری آشپزی میکنی!" :))) مربی هم برگشته می

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48


بعضی وقتها ترجیح میدم فرز نمیبودم. مثل بعضیها اسلوموشن کار میکردم و حرص تر و فرزها رو درمیآوردم! عوضش اون آرامش و طمأنینه رو میداشتم. اون حرکت منحنی انگشتها وقتی کتاب ورق میزنن یا وقتی میری یه اداره و سؤال میپرسی و اونا اول سرشونو میارن بالا و بعد با یه مکثی چشمشون از رو میز کنده میشه و بهت نگاه میکنن.
البته بعضی وقتها!

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

"چقد چهرهت آشناست، انگار قبلا جایی دیدهمت" یکی از روتینترین جملات موقع آشنایی من با افراد جدیده. یعنی امکان داره جمع کثیری از آدمای جدیدی که میبینم قبلا منو جایی دیده باشن؟ :| از اونجایی که جوابش

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

از تو کشو یه شلوار برای دختر سه سالهتون بردارین، تنش کنین و همین که رفت پی بازی ببینین روش یه همچین موجودی چسبیده چیکار میکنین؟ من اول فرار میکنم نه شوخی کردم، اول موبایل و کلیدو برمیدارم، بعد ف

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصابخردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نمیگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی میان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز می

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

بنده از اینکه اون متن قبلی رو نوشته بودم پشیمون شدم. مضمونش این بود که آقای گفتن پارک کن، منم با وجود اینکه فکر نمیکردم تو این نقطه بتونم پارک کنم، ولی اطاعت امر کردم. با فرمون دادنهای آقای نتیجه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

امروز پاسم را تحویل گرفتم و خلاص. پاس خواهرم را هم برده بودم برای تمدید، تاریخ را اشتباه خوانده بود و ۹ روز دیرکرد داشت، باید جریمه میشد. رفتم دفتر معاون و همانطور که مسئول نوبتدهی گفته بود تقاضا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

یه قاچ خربزه تو سینی بود، مال برادرم. جوجه میگه بابا خرتو از اینجا بردار، میخوام خر خودمو بذارم :))) قبلا هم اسم این میوه "آقا سنگینه" بود! چون اولین بار که اسمشو نمیدونسته برداشته دیده سنگینه :)

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

رفته بودیم کنسولگری، جایی که دل خوش کرده بودم تا پنج سال آینده گذرم بهش نیفته، ولی زهی خیال باطل. امروز تو افغانستان روز عرفه است، فردا عید قربان. بعد اینا از امروز تعطیل کردن :| در واقع از پنجشنبه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

مامان تو یه مغازهای یه رندهی خیلی بزرگ دیدن که تو دو سه ضرب یه کلم رو رنده کرده. خیلی خوششون اومده و برگشتن پرسیدن این رنده رو از کجا خریدین؟ اوشون هم فرموده "قشم"! اومدن خونه و با حسرت ازش تعریف ک

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48


خوبه که اگه روز خوبی نداشتیم، حق انتخاب برای زود تموم کردنش داشته باشیم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

دایی دارن میان ایران. از چند ماه پیش اعلام کردن که حاضر باشیم که به محض ورود بریم مسافرت، قم، تهران، شمال... منم پاسم در دست تمدید بود و کارش طووووول کشیده بود، معلوم نبود که بیاد به زودی یا نه. دایی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

رفته بودیم حرم. از خونه من نشستم. اولین بار بود که تو تایم شلوغی، تو ماشین بدون ترمز و کلاچ دوبل مینشستم. در واقع اولین بار که قرار بود واقعا بشینم پشت فرمون. مامان از همون اول هی میگفتن تو رو خدا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48


به آقای میگم صبحها بلند شین بریم تمرین رانندگی، میگن خیلی خستهام بابا، نمیتونم.
میگم خب خلوته، من خودم تنها میرم، میگن نه! بذار ماههای حرام تموم بشه بعد!
در این حد آمادگی گرفتن یعنی -_-

+ :))))

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

بسم الله عیدمون مبارک :) الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام ساعت دوازده شب؛ قاعدتا من الان باید خواب میبودم. ولی نیستم. زندایی و هدهد جشن برگزار

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

صبح با اون کارمنده بحثم شد. دیروز که رفتیم و گفت حاضر نیست، بدون بحث اومدم بیرون و بعد تا شب هی با خودم کلنجار رفتم. گفتم ببین این کارت محافظهکاریه، منفعتطلبیه، آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه اس

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48


دلیل این همه خستگی رو نمیفهمم. هفتهی خیلی شلوغی داشتم درست، هفتهی خیلی شلوغی خواهم داشت درست، این دو هفتهی شلوغ قراره به یه سفر متصل بشه درست*، ولی خب مگه همهی دنیا همینطوری نیستن؟ غار خونم اومده پایین.

* سفر برام نه تنها استراحت محسوب نمیشه، که چالش هم هست.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

صفحه بندی